داستان عاشقانه روزهایی که همدیگر را ندیدیم با چشمان بسته زندگی ام را ساختم


همشهری آنلاین – منطقه تیموری: هیچ کس فکر نمی کرد که دختر سرزنده و شاد خانواده به وضوح دیده نمی شود. او کار خود را به خوبی انجام داد. هرگز کمتر از دیگران نمی گیرد. فقط هر چند وقت یکبار کاسه خانواده را می شکند یا کلافه می کند که همه را حسادت می کند. او غالباً با آنها با ذکاوت و شیرینی صحبت می کند، در حالی که دیگران آن را بداخلاق و فضول خود می دانند و نادیده می گیرند.

اما در زمان پذیرش همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت. وقتی او برای بررسی بینایی خود به مرکز بهداشت رفت، فقط ردیف بالای آن “E” کوچک را دید. آنقدرها هم واضح نیست. مادرش که با او همسفر بود با نگرانی به مسئول سنجش گفت: میدونه…میدونه…فقط وحشت کرده الان داره میگه…اما معصومه واقعا نمیتونست ببینه امضاء کردن.

در مدارک پزشکی معصومه نوشته شده بود که او یک دهم بینایی طبیعی دارد و از بیماری مادرزادی اشترگت رنج می برد، اما میرادلی همچنان در مدرسه عادی ثبت نام کرد و با بچه های دیگر شروع به تحصیل کرد. معصومه وقتی سر کلاس می نشیند همیشه گوش می دهد تا در میان هیاهوی بچه ها هیچ یک از آموزش های معلم را از دست ندهد و از همکلاسی هایش عقب نماند. درس های او هم خوب است، تا جایی که گاهی معلم ها فراموش می کنند که او فقط می شنود اما نمی بیند.

اما در خانه هیچکس باور نمی کرد که معصومه با بقیه فرق داشته باشد و با او مانند بقیه افراد خانواده رفتار می کردند: «مداد را صاف نگه دارید. خب حالا بنویس! بالا و پایین. یک خط مستقیم، آه… «اما معصومه کوچولو به خوبی وضعیت او را درک می کرد و سعی می کرد نظر دیگران درباره او اشتباه نشود.

واقعیت خاکستری

معصومه بر اساس تصاویر ذهنی و شنیده هایش نوشت و درست نوشت! اما معلمش در کلاس پنجم ابتدایی احساس کرد که باید توانایی های معصومه را بهتر پرورش داد و او را با آموزش کودکان خاص آشنا کرد. سپس هر چند هفته یکبار معلم ویژه دانش آموزان کم بینا به مدرسه می آید و دروسی مانند ریاضی را مرور می کند. گاهی برای او کتاب های چاپی بزرگ یا وسایل کمک آموزشی دیگر می فرستاد که تا حدودی به او کمک می کرد. معصومه دوره راهنمایی را با معدل بالای 18 به پایان رساند و دبیرستان عادی را برای ادامه تحصیل در رشته علوم تجربی انتخاب کرد. وی پس از فارغ التحصیلی در رشته علوم تربیتی با گرایش آموزش و پرورش کودکان کم توان ذهنی دانشگاه آزاد واحد تهران پذیرفته شد.

معصومه سخت و خسته از خیابان قلعه مرغی تا دانشگاه واقع در خیابان دماوند راه می رفت. دویدن به دنبال ماشین های شلوغ، رد شدن از مقابل ماشین هایی که نمی دانستند او به سختی می بیند، احساس درماندگی در آن لحظات بر او چیره شد و دوباره غرغر کرد و گریه کرد. با این حال، هر وقت پدرش به او پیشنهاد می کرد که با او همراه شود، غرورش مانع از این می شد که بگوید: «به کمکت نیاز دارم».

معصومه وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شد، به هر جایی که فکر می کرد می تواند استخدام شود، می رفت. سرانجام پس از کوبیدن های فراوان توانست به عنوان مربی در مرکز آموزشی و توانبخشی «بهار» مشغول به کار شود. 15 دانش آموز با اختلالات روحی و جسمی مختلف به حضرت معصومه منصوب شدند و او با عشق و علاقه برای آنها کار کرد.

داستان عاشقانه روزهایی که همدیگر را ندیدیم با چشمان بسته زندگی ام را ساختم

قبل از دیگران

برنامه های میرادلی همیشه با برنامه های دیگر متفاوت است. او در ساخت گل چینی، گل مخلوط کن، عروسک سازی خوب است، روانشناسی بچه های عقب مانده را می فهمد. بنابراین با استفاده از هنر خود موضوعات دشوار را برای ذهن نوپای کودکان آسان و قابل انتقال ساخت. معصومه در آنجا توانست کودکی را که تا به حال با هیچ معلمی علاقه مند به کلاس و درس صحبت نکرده بود تبدیل کند و به کودکی سرزنده و پرانرژی تبدیل کند.

با طراحی های معصومه بود که دوربین برنامه تلویزیونی «درشهر» به این مرکز کوچک رسید و مردم گوشه ای از توانایی های این بچه ها را دیدند. او به عنوان مربی مبتکر و نمونه در این مجموعه انتخاب شد. علاوه بر این، معصومه بیش از 2 سال است که به عنوان دستیار در یک مرکز درمان و بازپروری مواد مخدر کار کرده است و کارنامه او در آنجا بیش از بسیاری از همکاران بصیر خود می درخشد.

ظاهر معصومه حکایت از ضعف بینایی او نداشت و با رسیدن به سن ازدواج خانواده های زیادی تمایل داشتند به خانواده او بپیوندند و ترس از شکست عاطفی همیشه مانع از آن می شد که معصومه خواستگارش را بپذیرد، اما زمانی که محمد و برادرش برای خواستگاری آمدند. . معصومه با او و خواهرش احساس می کرد که می خواهد آینده اش را با محمد بگذراند. در ابتدا دو خانواده شرایط خود را مشخص نکردند تا محمد که از نظر جسمی عادی بود بدون تعصب توانایی ها و استعدادهای خود را بشناسد.

بدون ترحم حمایت کنید

پس از مدتی آشنایی و در حالی که محمد منتظر شنیدن «بله» او از او بود، معصومه همه چیز را صریح و واضح به او گفت و او را به خواستگار باهوش و دوست داشتنی اش سنگسار کرد: «او دید که می توانم مثل همه در خانه بمانم. دخترا منم مثل همه تحصیلکرده ها میخواستم درس بخونم و کار کنم ولی هیچوقت نتونستم رانندگی کنم، عکس بگیرم یا…» محمد با قبول شروط معصومه زندگی عاشقانه آنها شروع می شود.

حالا سال ها از زندگی مشترک معصومه و محمد می گذرد و شیرینی پدر و مادر بودن را چشیده اند. معصومه با فرمانی که به جانش داده و با همکاری و حمایت خانواده و همسرش، زندگی پرنشاط و امیدوار کننده ای دارد. پس از ازدواج در مقطع کارشناسی ارشد در رشته علوم تربیتی پذیرفته شد، اما برای اینکه هزینه تحصیل از زندگی جدیدشان کم نکند، ادامه تحصیل را به تعویق انداخت. او بیگانگی ترحم خانواده را دلیل احساس ارزشمندی، شایستگی و استقلال خود می داند.