خاطرات خوش یک چریک انقلابی که 4 نفر از بستگانش گفتند این مرد 12 سال ساواک را روی انگشتش بازی کرد و ما را مسخره کرد!


به گزارش همشهری آنلاین، روزهایی که می گذرد ما را به یاد سالگرد شهادت سید علی اندرزگو از چریک های نامدار انقلاب اسلامی می اندازد. از این منظر، داستان چهار نفر از نزدیکان او را برای شناسایی ایالت ها و حکومت های آن افسانه در دوران مبارزه تحلیل کردیم.

طبق اخلاق انقلاب چریکی

بی شک افراد سرشناس عرصه مبارزه بیش از هر چیز دارای شخصیت قوی و مستقلی هستند. در این قسمت مرحوم سید حسین اندرزگو روایت تاریخی روشنی از برادر کوچکترش شهید سید علی اندرزگو به جا می گذارد. وی معتقد است که چریک های انقلاب قبل از ورود به میدان مبارزه از اخلاق و رشادت های بسیار بالایی برخوردار بودند:

برادرم بسیار باهوش و با استعداد است. او به مسائل دینی بسیار پایبند است و من هرگز نمازش را حتی یک روز تمام نشده ندیده ام. غالباً روزه می گرفت و حتی یک روز هم روزه نمی گرفت، مگر زمانی که بیمار بود. او بسیار مهربان، دلسوز و خوش رفتار است. من هرگز او را ندیده ام که با کسی دعوا کند. او بسیار شایسته، مودب، وفادار، سخاوتمند و شوخ طبع است. هر چه پول دارد خرج مادر و پسر ما می کند. اوایل هفته که حقوق می گیرد میوه و لباس و وسایل ضروری منزل می خرد و می آورد. او مهربان است و به مردم کمک می کند و هر کاری از دستش بر می آید برای همه انجام می دهد. با اینکه پول ندارد، اغلب از من قرض می گیرد و به فقرا کمک می کند. بسیار مفید و مفید است. او کمتر به دنیا و دارایی های آن توجه نمی کند. او آدم تجملی نیست اما همیشه خوش لباس است. خیلی ساده است و من هرگز ندیده ام که او پول جمع کند. او فردی قابل اعتماد، خواستار و بسیار صمیمی است. هر جا صحبت از دین و خدا و پیغمبر می شد، می رفت و با اشتیاق فراوان گوش می کرد. از کودکی نترس و شجاع بود.

یادم هست نوجوان بود و یک شب در دستشویی بازاری که کار می کرد خوابش برد. صاحب حمام متوجه نشد، در را قفل کرد و رفت. با اینکه نوجوان بود نمی ترسید، آن زمان بزرگترها هم از گیرکردن در دستشویی می ترسیدند! هر شب جمعه نزد شاه عبدالعظیم (علیه السلام) می رود. گاهی پیش بی بی زبیده می رود. از نوجوانی شب‌های زنده‌ای را در زندگی شبانه تجربه می‌کرد. او همیشه کتابی در دست دارد و عاشق خواندن است، به خصوص کتاب های کربلا. وقتی به حوزه رسید، با علاقه به خواندن درس های درس پرداخت. او از یادگیری بسیار لذت می برد. از بچگی عاشق منبر رفتن و نماز خواندن بود و در دهه محرم که در خانه نماز می خواندیم روی سکو می نشست و نماز می خواند. همسایه ها هم آمدند و گفتند: به سیدعلی بگو روضه بخواند!

ویژگی های جنگ چریکی انقلاب

سیداکبر اندرزگو نوه شهید سید علی اندرزگو است که با «عموعلی» بسیار نزدیک بود و همین مراقبت و ارتباط خاطرات بسیاری را برای او رقم زد. وی با گذشت دهه ها از بسیاری از رفتارهای هوشمندانه و مدبرانه چریک های انقلابی در سال های مبارزه می گوید:

«آن روزها تاکسی داشتم. عمویم به من گفت: مدتی با ما نیای که ساواک دنبالت می آید و به من نزدیک می شود. این احتیاط شدید به مادربزرگم هم سرایت کرده است و به محض گفتن “گناه” باید بگوید “ساکت!” خیلی حساس بود و فکر می کرد می گوییم ساواک! حس ششم او بسیار قوی بود و بلافاصله احساس خطر کرد. او هرگز به موقع نرسید. او زودتر یا دیرتر می آید. پس از مدتی که عموی بزرگم عموحسین را دیدند، یک شب به من گفتند: شیخ دم به خانه آمده و با او کاری دارد. با توجه به سابقه ذهنی ام، تصور می کنم علی دایی آمده است. من با شوق به سمت در رفتم، اما او آنجا نبود. شب های زیادی همین داستان تکرار شد. من واقعا دارم دیوونه میشم با پیش بینی! دلم برای علی دایی خیلی تنگ شده. بالاخره یک شب که خانه عمویم بودم، در را زدند. از عمویم پرسیدم: این وقت شب کیست؟ عمویم گفت: رمضان و همسرش! رفتم در را باز کنم عمو علی بود.

برگشتم تا کفش هایم را بپوشم و با او راه بروم، اما وقتی برگشتم او را پیدا نکردم! خلاصه هرچقدر به این طرف و آن طرف نگاه کردم او را ندیدم تا اینکه مدتی بعد از اینکه قرار گذاشتیم و با او آشنا شدم متوجه شدم همان شب عموعلی متوجه دو مامور شد که لباس محرمانه پوشیده بودند. ابتدای کوچه ایستاد و بدون معطلی رفت. من او را خیلی دوست دارم و هر بار که او را می بینم به نوبه خود صورتش را می بوسیم و اذیتش می کنیم. دخترم آن موقع خیلی کوچک بود و هر بار که علی دایی او را می بوسید اخم می کرد. عمو لبخندی زد و دوباره او را بوسید. یادم هست یک بار با خانواده ام به مشهد رفتیم. بعد از فوت آقای کافی گاز اشک آور به سمت حرم شلیک شد و مردم فرار کردند. یک بار مردی را دیدم که چند مرغ در سبد گذاشت و فریاد زد: مرغ! مرغ! آقا! نمی خوای مرغ بخوری؟ سپس از کنار من گذشت و گفت: عجله کن زن و بچه ات را به خانه بیاور. من او را شناختم. گفتم: عمو! یک پلیس بود که خیلی ها را کتک زد. گفت: نترس! خداوند او را مجازات خواهد کرد. روز بعد شنیدم که پلیس کشته شده است…»

با هوشمندی و دقت چریک های انقلابی

حجت الاسلام والمسلمین محمد ناهوی از یاران نزدیک شهید سید علی اندرزگو به شمار می رود. اگرچه «سید» همیشه در دادن اطلاعات به دوستانش محتاط بود، اما آموزش های لازم برای مقابله با ساواک را به آنها داد. به نوعی در مورد هوش و دقت چریک انقلابی گفت: او نهایت احتیاط را داشت و حتی من – دوست بسیار نزدیکش – را به همرزمانش معرفی نکرد، من و شما آنها را نمی شناسیم! او خیلی تلاش می کند که دیگران در روابطش متوجه او نشوند تا اگر گرفتار شد، دچار مشکل نشود. روزی که ساواک برای دستگیری به خانه ما آمد و شب قبل فرار کرد، من در گنبدکاوس بودم. ساواک وارد خانه ما شد و مقداری از اموالش از جمله یکسری کتاب های ارزشمند مانند چند نسخه خطی را با خود برد. زیرا او مشخصا مستأجر ماست. مرا در گنبد دستگیر کردند و سپس به زندان گرگان و ساری و سپس به تهران بردند. یکی، دو ماه در زندان اوین گذراندم و آنجا متوجه شدم به خاطر سید دستگیر شدم.

در آنجا مدام از من سؤال می کردند که او این سلاح را از چه کسی گرفته و با چه کسی در ارتباط است. من همه چیز را کاملا تکذیب کردم و گفتم: 2-3 ماه است که مستاجر ماست و تازه می خواهد برود، اولین بار است که از او خبر اسلحه را می شنوم! از ترس اینکه مبادا در خواب چیزی بگویم مدام سعی می کردم بیدار بمانم! خلاصه سعی کردند من را در معرض هر آزار و اذیتی قرار دهند، اما من تحمل کردم. آنجا بود که فهمیدم سید چقدر برایشان مهم است و تمام دستگاه عریض و طویل ساواک به دنبال او هستند. حتی مرا به دیدار نعمت الله نصیری، رئیس ساواک بردند. بلاخره شروع کردم به بدگویی که نباید از من سوء استفاده می کرد و من را راه می انداخت! اگر از اینجا بروم، می دانم با او چه کنم! نصیری آنقدر از سید و اعتراض من عصبانی بود که کمی فحش داد و گفت: این آقا 12 سال است که ساواک را روی انگشتش می چرخاند و ما را مسخره می کند!

سید به من دستور داد که اگر گرفتار شدی مرا به این همه ناسزا و ناسزا متهم کن که اینطور بهتر باورت می کنند! وقتی گفتم: می دانم وقتی از زندان بیرون آمدم با او چه کنم، نصیری گفت: کمی با او حرف نزنید، همین که پیش شما آمد به ما اطلاع دهید تا هر چه دارید به شما می دهیم. خواستن ! جالب اینجاست که سید در داخل زندان مردمی داشت و وقتی بیرون آمدم به سراغم آمد و تمام اتفاقاتی که در زندان برایم افتاده بود را به من یادآوری کرد و گفت: همین طور ادامه بده، چون اگر حرف جدیدی زدی. ، شما کشته خواهید شد. روزی به مکه رفتم و او را از دور دیدم. البته نه خودش را معرفی کرد و نه پیش رفت! او بسیار مراقب بود. او همچنین با خانواده اش برای تهیه اسلحه به افغانستان رفت. اسلحه به کمر همسرش بست و با هزار ترفند از مرز گذشت! البته در نجف خدمت امام (ره) رفت، ولی خیلی به ما نگفت. ما هم عادت کردیم با وجود دوستی و صمیمیت زیاد از او سوال نپرسیم. مثل آب آشامیدنی از طریق آبادان، آیت الله قائمی و برگشت به نجف رفته است. “

خاطرات خوش یک چریک انقلابی که 4 نفر از بستگانش گفتند این مرد 12 سال ساواک را روی انگشتش بازی کرد و ما را مسخره کرد!
شهید سید علی اندرزگو (ششم ردیف اول از چپ) در مراسم عروسی خود در چیذر تهران

در مهارت های نظامی چریک های انقلابی

استاد جلال الدین فارسی در مدت اقامت در لبنان و فعالیت های فرهنگی و نظامی با شهید سید علی اندرزقو آشنا شد و با وی آشنا شد. وی بعداً در مصاحبه ای استعداد نظامی چریک های انقلابی و همچنین توانایی او در یادگیری را اینگونه ارزیابی کرد:
مدتی پس از شروع نهضت اسلامی، مجبور شدم ایران را ترک کنم و به فعالیت خود در سوریه و لبنان ادامه دهم. بعدها که با هم صمیمی شدیم گفت من را از دور می شناسم و آثارم را خوانده ام. پس از اقامت من در لبنان، همکاری ما آغاز شد. او جوانان علاقه مند به مبارزه با رژیم شاه را شناسایی کرد و با من کدهایی را صدا کرد و برایم فرستاد تا آموزش نظامی بدهیم. در آن زمان او به لبنان هم رفت اما من در زندان بودم و نتوانستیم با او ملاقات و تماس بگیریم و او به ایران بازگشت. تا جایی که یادم هست از اسفند 56 تا خرداد 57 به لبنان رفت و با هم آشنا شدیم. الفتح به امام اعلام کرد که آمادگی آموزش رزمندگان ایرانی را دارند و شهید اندرزگو از این موضوع خوشحال شد و از آن زمان افرادی را برای دوره های آموزشی به لبنان اعزام کرد. وقتی وارد لبنان شد از من خواست که به او آموزش نظامی بدهم. او علاقه زیادی به کار با RP Jay و یادگیری سلاح های ضد تانک دارد.

او را به پادگان برگرداندم و از او خواستم مثل بقیه تمرین کند. شهید اندرزگو به من پیشنهاد داد که با ار بروم. پی جی به من اجازه شلیک داد و به دست من نگاه کرد و چون او بسیار با استعداد بود بلافاصله نحوه استفاده از این تفنگ را یاد گرفت. او بسیار باهوش است و همه چیز را سریع یاد می گیرد. یادم می آید که آموزش نظامی او 2 ماه بیشتر طول نکشید، اما وقتی به ایران بازگشت، یاد گرفت که با همه سلاح های جدید کار کند – سلاح هایی که فتح در اختیار داشت. خوشبختانه از نظر آموزش نظامی امکانات خوبی داریم. فتح پادگان هایی در نقاط مختلف لبنان به ویژه در اواخر رژیم پهلوی داشت که بسیاری از رزمندگان ایرانی را آموزش می داد که بسیاری از آنها اکنون فرماندهان سپاه هستند. شهید اندرزگو از جاهای مختلف اسلحه می گرفت. به دست آوردن سلاح در لبنان بسیار آسان است، به همین دلیل تصمیم گرفتیم برای آنها سلاح بفرستیم، به خصوص سلاح های جدید مانند آرپی بله، موشک های کوچک یا نارنجک هایی که در کشور نیستند.

برای آموزش این سلاح، او را به شهرک دامور – یکی از بهترین اردوهای آموزشی فتح – بردیم و در آنجا کار با نارنجک و تیراندازی را تمرین کرد و از این موضوع بسیار راضی بود. ما عمدتا از طریق سوریه و ترکیه سلاح به ایران وارد می کردیم. گاهی آنها را در کتاب و لوازم التحریر می گذاریم! البته من نه استفاده از سلاح در کشور را زیر سوال می برم و نه وارد جزئیات می شوم و فقط خرید می کنم و سلاح می فرستم…»